آنچه آموخته ام
پشیزی نمی ارزد
کفش دوزک
عهدی با خود
از کنارم گذشت
سنجاقکی
زن به خواب رفته
حرکاتی خُرد
در بادزن
تغییر فصل
بر جامه ام
جامه ای
ماه نیمه
کدوقلیانی نیز
آن بالا
پروانه
میان شمشیر بازان
شامه اش پر از عطر
حقیقتی
برگ نازک لادن
بر دُمبرگ اش
خرده سنگ
به هر سویی
از ضربت پتک
صبح هنگام
کشت گاه
پراز گویش محلی
تمام روز
باد ملایم
جنبش مو
نیمه شب تابستان
هنوز
جدال عصر
روز شستشو
از هر کسی
رختی بربند
گربه
وارسی کرده تورماهی را
سهمی می طلبد
بدر کامل
امشب
مَدِ آبشار
در مسیر
سر برگرداندن
برای اطلسی
عطر می پراکند
دروگر یونجه
بابت اش مزدی نمی طلبد
تخته سنگ
نرم
از میزبانی شکوفه
ماه پاییزی
از کاجی به کاجی
صبورانه
از نقاش
بر جای مانده
ساقه ی علفی
استراحت بعد از ظهر
نوشیده می شود
چای
تکان به دبه
این سو و آن سو می جهد مایع
همراه صدا
صدای تِلِپ
کلاغی
بر بالکن
زنجره ی خشک
خواند
زیر انگشت
سخن مسافر
موج برداشت
بوته ی لادن
شب
هیچ خبری
جز مهتاب
به قهر رفته
زن جوان
نه از جیک جیکِ گنجشکان
تمام شد
روز بهاری
با چند بار آمدنِ فاخته
مُناره
دیگر دست ساز نه
با رَفتنِ بَنّا
تخته سنگ
شکوفه ی آلو
سبک سر
چُرت بعد از ظهر
از جا پرید
بچه گربه
خُنکیِ ریگ
بامدادی
نرمی اش هزار ساله
عبور پروانه
در هوا ماند
تبر هیزم شکن
نوشیدن از آبشار
همزمان
خاطره
نیمه شب
صدای آبشار
تا این مسافت
نگاهِ گُربه
انگار کارِ ناشایستی
انجام می دهم بزودی
زبان باد را
بید یک جور باز می گوید
چنار یک جور
دیروز
مورچه ای راه گُم کرده
امروز مسیری مُستحکم
نیلوفر به مراقبه
آب صاف کن
در تلاطم
آموختن سفالگری
اکنون
گرفتن فنجان
گُل رُز
مشام
همین پروانه سفید
روز برفی
گربه ی سفید
در فکر
بی بیانی
اندیشه ام
سبدی بنفشه
شب مهتابی
نیش پشه
ملایم
دیر وقت است
آرام بگیر
زنجره
شب تاب
دیگر کودک نیستم
باز می گریزی
آسوده باش
عنکبوت
مزاحم نیست تارت
کِشت
از میان رفته
مترسک سرپا
دست گِل آلود
پشه ی دانا
حمله ور
نزدیکای خانه ام
در دیواره ی نهر
بطریی قدیمی
در هم آمیخته
رُفت و روب
بوی عود
بعد از ظهر
مکثی کوچک
جیرجیرک
بستن دکه
عزم رفتن می کند
ماه
دانه ی برف
آنچه بر می چیند
جوجه
دور از میدان
دُرشکه ها
در خیابان فرعی
مه
ناپدید شد
باریکه راه
خوش آمد میهمان
اولین برف سال
پیش از موعد
هایکو دو
