به خلوتم می آیی
گرما
با این حال درکم نمی کنی
وقت را می پرسم
جوابِ عابر
به هوای سرد
نوشیدن از چشمه
کاسه می شود
دست مردم شهری
درختان عرعر
ارواحی هزار ساله
تا آمدن بهار
غروب
سوسک شاخک بلند
کنار جاده
جاوید زیسته
شبنم
بر گُلی دیگر ننشسته
جوانه ی پاییزی را
آیینه ای
ماه عصر
بوته زار
وجد
از جهیدن خرگوش
امسال
خسارت از تندبار
اندک
همین ماه
به زودی
ماه پاییزی
میان بگومگو
غازهای مهاجر
در خطوطی منظم
نِجات یافته
دست در مویش می برد
به هوش نیامده
ببین چطور
شیرینی را به خود می گیرد
غوره
بر پشت مرد
علفِ صحرا
زیر لب اش ذکر
نقاش
ساقه علفی نقش زده
مردِ محترمی شده
پرتاب ماهی
آن را ارزیابی می کند
گربه
خانه قدیمی
درکوزه
مقداری بذر
زنان شالی کار
همگان
چون یکی
ماه نو
بریدگی
بر انگشت
صبح ظهرشب
همه
در حیاط خانه
فکراز سر پرید
ناپدید شد
مگس
تقاضای گدا
بی اثر
زیر سرو
سنجاقک نیمه جان
خُشک
از هم اکنون
آسمان
وسیع
پیش از این ماه گِرد
کوهستان شمالی
در خاطر مانده
گَزَنه
اشاره ی انگشت
موج برداشت
افکار
نیمه شب تابستان
از هر جانب
خش خشی
به سنگ خورده غوک
پرواز سنجاقک
ختم به او
ماه
درخشان
از تشویق
رُویت مهتاب
حرفیم بر نیامد
خُنکا
جیک جیک گنجشک
بی وقفه
شیرین می شود غوره
کلاغ جار
معلوم ات نیست
این فاخته ی من است
آفتاب عصر
آدم برفی
چَشم بر بینیِ اش دوخته
هایکو سه
