فصل تابستان
گرما عُمق یافته
نظر
به یکی بادزن
خُنکا
نمایان
در ردیف کاج
مانداب
خُنکی
از پرتاب سنگ
شاخه را رها کن
گُنجونی
من اینجا ایستاده ام
دُم جنبانک
آرام بگیر
دارم تمرکز می کنم
صاف بپر
پروانه
مانع ای سرراهت نیست
سایه ابر
دیروز بر کوه
امروز بردریا
بخوان سیرسیرک
رغیبی نیست
صدای جارو
تُنگ ماهی
از سال نو
پنج ماه گذشته
ماه کامل
سَرَک می کشد
جوجه کلاغ
دیگر باز نگرد
این بازی نیست
حشره
خواب به چشم نیامد
بیرون
مهتابی بی نظیر
غوک چاق
نا دیده ام می گیری
کجا سیر می کنی
آنچه
اکنون اهمّیت یافته
رگبارِتابستانی
رویای دارکوب
همین کوبیدن
بر تنه ی سپیدار
خروج از غرفه
کیف دستی ام
خُنکایی اندوخته
پرواز کفش دوزک
دُرست
از خَم ساقه ی علف
شب
چه پر مشغله بود
این روز
کلافه از گرما
پرواز سنجاقک
کمی خُنکی
پارس سگ
دارکوب کمی مکث کرد
بالاخره پرید
آفتاب سراسر روز
خنک می شود غوره
از باد ملایم
شب پره
از سر پراند
افکار صبح را
کجا سِیر می کنی
چقدر تکرار
سیرسیرک
شامگاه
پارس سگ
صدای زنگ
شامگاه
مهربانی
میان من و فرزندم
عطش فرونشسته
هنوز
پُر است دلو
سایه نیز
دست پیش می برد
چیدنِ گوجه را
فرو افتاد
برگی از چنار
بر عابر اندیشناک
مراقبه می کنی
پروانه
باز پرپر می زنی
صدای گاو
روزی بیش
در این روستا نبوده ام
ماه بامدادی
پشت عرعر
اکنون پشت بید
سنجاقک
لختی پیش
برهمین ساقه
فنجانی چای
هم زمان
صدای فاخته
در خانه می گردد
گرمای مرداد
آه،مرا برمی گزیند
کارد بر پنیر نهادم
اندیشه کنان
در آغاز روز
چیدن انگور
لختی پیش
چیدنِ انجیر
بر مرغابی نیز
غالب شده
خستگیِ بعد از ظهر
نیمه شب مهتابی
کلاغ نیز
بد خواب شده
برداشت محصول
در سینه ی مترسک
قلبی
بد جنس نباش
کلاغ جار
فاخته ها چقدر عشق بورزند
جیرجیرک
بند صدایش قطع شد
به خوابگاه ام افتاد
تغییر طبیعت
ناخواسته
تماشای آخوندک
کُلبه ی جنگلی
بر حصیر لوله شده
حَلزون
سخنی ندارم
خُنکا
از هر جانبی
تمام روز
باد ملایم
جنبش مو
کنار جریان ذهن
کلام نهایی
همین دم آن را خوردم
در غوغای پیاده رو
استراحت می کند پروانه
بر آگهی ترحیم
هوا خنک شده
این را باز می گوید
فاخته
اندیشه را می روبد
نرمه باد
بی سخنی
انگور چینان
گاه گاه
خوشه ای را می ستایند
خُنکا
بین اندیشه
اندیشه ی سکوت
ته اندیشه ات را دیده و
برگشته ام
چنین می گوید چهره ام
گنجشک جوان
روز را آغاز می کند
نگاه کن چه آرام
هیزم شکن
پروانه خواست
براو بنشیند
آرامش کنار رود
حشره ای به آب زد
و اسیر شد
گنجشکان
انگور را می خورند
بی آوازی
شاخِه ی نازک آلو
پرواز می دهد
جوجه گنجشک را
شاخ نازکِ آلو را
می آزماید
سنجاقک
ملاقه ای چوبین
اندیشه قطع می شود
از ضربه
گرما
چون شب شود
هوائی خنک
تند بارِ تابستان
قطع اندیشه
جای بسی شکر
اندوهی
بر تپه
یکی کاج
نسیمی خنک
همین که :
در باز شد
بخوان سیرسیرک
صدایت
جارو نمی شود
دفتر تابستان
