فصل زمستان
بر تخته سنگ
برفِ باقی مانده
چون بالشی
همه ی روز بی ثمر
اکنون
نوشیدنِ چای
خورشید بلندترین کوه
اکنون
خورشید علف زار
غوک پلاستیکی
روی میز کارم
با دهانی باز
برف آب شده
جُز
گُربه ی سفید
یک شاخه از کاج
بیشتر خَم
زیر فشار برف
دور از آتش
برف می نشیند
بر برگ سوزنی
بارش برف
نرمش نشان می دهد
تخته سنگ
خواب درخت عمیق
باد اسفند
پی در پی
سرمای دی
گرمای چند شمع
باهم
هم زدن خاکستر
و خیره شدن به قرمزی گداخته
سکوت امشب
پیش از تَرکِ خانه
مُشتی دانه
برای گنجشکان
نیمه شب ژرف
کنار بخاری
آیا ماهی در آسمان است
هان برف تازه
از گفتن
بازم داشتی
برف نشسته
بر چکمه ای که پَرتاب شد
از خَشم
صدای گُنجشک
در این صبحگاه
دانه برچیدن
پرتاب آجر به بالا
آه
برف تازه
روزِ شادِ برفی
صدای دور را
پاسخی
خروسِ بادنما
هدایت می کند
بوران را
برف وبوران
روستا
درشیب دره
کولاک
آسمانی پایین دره
چند فانوس
برف و بوران
ازشیب دره بالا می رود
سیاهه ای
برف و بوران
از قلل دور دست گرته ای
بر شیب دره
بعد از کولاک
برف
در مکان هایی ناباور
کوچک شده
جاروی حصیری
اکنون به خوبی پیداست
دفترزمستان
